گپ انسان و شيطان

گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.

پرسيدم: «چرا مي خندي؟»

پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»

پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»

: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»

با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»

پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!»

گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»

در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم

  
نویسنده : هاشم ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥


سلام

سلام گل من !

 از احوال پائيزيت چه خبر ؟!

 نکنه اشک به اون نگاه صدفيت نشسته باشه ؟!

نکنه که يه وقت دور از چشم من يه دل ديگه جرأت کرده باشه قدم به صحن مقدس دلت بذاره ؟!

اميدوارم که اينطور نشده باشه

چون دل من همون دل پر از عطر بنفشه قديمي تورو مي خواد

 که توي هر کدوم از گنجه هاش فقط آيينه نگاه من آويزون باشه

 

  
نویسنده : هاشم ; ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٥


ای کاش

اي كاش به دل كسي پا نمي گذاشتيم

 و كسي به دلمون پا نمي گذاشت .

 اي كاش اگر كسي به دلمون پا كذاشت ديگه دلمون رو تنها نمي ذاشت.

اي كاش اگه يه روز دلمون رو تنها گذاشت رد پا هاشو روي دلمون جا نمي گذاشت

  
نویسنده : هاشم ; ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٥


 

نخستین تابش عشق

آخرین تابش عقل است

  
نویسنده : هاشم ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٥


 

به تو یک صلیب هدیه کردم.

گفتی:برای چیست؟؟؟؟؟

من که دوستت ندارم.

گفتم:

 مگر آن نیست که صلیب را به روی گور می آویزند .

 گفتی:آری.... گفتم:

 پس آنرا بالای قلبت بیاویز که گورستان من است

  
نویسنده : هاشم ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٥


 

گفت:

 به من بگو چقدر دوستم داری؟

گفتم: تو را به بلندی کوه‏ها، پهنای دشت‏ها، عمق دریاها و به زیبایی گل‏ها دوست دارم.

 تو را به اندازه‏ی تمام وجودت دوست دارم زیرا هیچ‏کس را بدین‏سان دوست نداشته‏ام!

با حسرت سری جنباند و گفت:

 متاسفم از اینکه نمی‏توانم حرف‏هایت را باور کنم

زیرا قلب کوچک من تحمّل، عشق بزرگ تو را ندارد

  
نویسنده : هاشم ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٥


انتظار

در يک روز خزان پاييزي پرستويي را در حال مهاجرت ديدم به او گفتم:

 چون به دياريارم ميروي به او بگو دوستش دارم

ومنتظرش مي مانم. بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت:

 دوستش بدار ولي منتظرش نمان

  
نویسنده : هاشم ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٥


 

غم !

اين يگانه معشوق بيچون و چراي دل!!!

 عظمت هر دلي به اندازه غميه که توشه،

 شايد،

 بايد اين حقيقت سنگين را پذيرفت که غم با تمامه تلخيي که داره هرچي بزرگتره،

 شيرين تره و زيباتر!!!!!

گرچه غم از دست دادن فرصت هاي گذشته يک واقعيته اما شنيدم کسي ميگفت:

 " واقعيت اون چيزيه که هست ولي نبايد باشه اما حقيقت اون چيزيه که بايد باشه اما نيست"

پس درک واقعيت، و کسب تجربه از گذشتهاي از دست رفته از تکرار چيزهايي جلو گيري ميکنه،

که نبودشون اميد عشق رو، اميد دوباره بودنو، اميد جاودانه بودنو،

 اميد اميدواربودنو، دوباره به ادم ميده0

  
نویسنده : هاشم ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٥


 

يه آدم باحال ميگه:

 اگه يه كم فكر كني مي‌بيني زندگي ارزش زنده بودن رو نداره.

 اگه يه كم بيشتر فكر كني مي‌بيني زندگي ارزش مردن رو هم نداره.

اما اگه خيلي فكر كني مي‌بيني مردن و زنده بودن ارزش فكر كردن رو نداره.

 هميشه يادت باشه چيزي كه امروز داري شايد آرزوي ديروزت بوده

و بزرگترين آرزوي فردات باشه

 پس هميشه سعي كن قدر چيزي كه امروز داري رو خوب بدوني

  
نویسنده : هاشم ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٥


 

بي تو نه امور جهان لنگ ميشه

 نه بين زمين و آسمون جنگ ميشه ،

 نه كوه آب ميشه نه آب سنگ ميشه ،

 فقط دل من واسه تو تنگ ميشه

  
نویسنده : هاشم ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٥


 

زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست....

 بوسيدن قول ماندن نيست.....

و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست .....

هيچ وقت دل به کسي نبند چون

اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ...

اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو

 چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني ....

هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن....

 بهتره اهالي رويامونو بدون توقعي ، جواب كنيم .

نبايد حتي رو بهترين كسا ، توي بدترين جاها ، حساب كني

  
نویسنده : هاشم ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٥


 

عشق

 مثل گنجشک مي مونه

 اگه محکم بگيريش تو دستات مي ميره

اگه شل بگيريش فرار مي کنه

پس بايد يه جوري بگيريش که تو دستات خوابش ببره

  
نویسنده : هاشم ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٥


 

تفاوتهاي خون و اشک

 1.خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه .

 2.خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد.

 3.خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه.

4.جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه. 

5.خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال خوشحاليه.

 6.جلوي خون و ميشه گرفت ولي اشک رو نه!

 7.از جاري شدن خون، کسي خجالت نميکشه

               اما بعضيا از اينکه اشک بريزن خجالت ميکشن

  
نویسنده : هاشم ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٥


 

من به خود وامانده ام

قاصدك فرياد مردن مي زند

در پي هر پنجره چشمها در جستجوي تكیه گاهي مي دوند

 و براي زيستن يك نگاه هم كافي است.

  
نویسنده : هاشم ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٥


 

یه روز گفت دوست دارم حاضرم واسط بمیرم

خواستم امتحانش کنم

بهش گفتم :

از کجا معلوم که راست میگی

میدونی حالا چی شده؟

حالا یه عمره که با یه امتحان بیخودی ....تنهایه تنهایم....

  
نویسنده : هاشم ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٥


 

گفت :

مي خوام برات يه يادگاري بنويسم .

 گفتم:کجا ؟

گفت :

رو قلبت .

 گفتم مگه مي توني ؟

 گفت :

 آره سخت نيست ، آسونه.

گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه.

 يه خنجر برداشت .

گفتم اين چيه ؟

 گفت :

ســـــــــيــــــــــس

 ساکت شدم .

گفتم :

 بنويس ديگه ، چرا معطلي .

 خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت .

دوست دارم ديوونه.

 اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم .

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده.

دوست دارم ديوونه

  
نویسنده : هاشم ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٥


 

اینم ۲ تا عکس بدون شرح

  بی اد با

  
نویسنده : هاشم ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٥


ليلی

ليلي زير درخت انار نشست.

 درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ.

گلها انار شد،داغ داغ.هر اناري هزارتا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند،دانه ها توي انار جا نمي شدند.

انار کوچک بود. دانه ها ترکيدند.

انار ترک برداشت .

خون انار روي دست ليلي چکيد.

 ليلي انار ترک خورده رااز شاخه چيد.

مجنون به ليلي اش رسيد.

خدا گفت:راز رسيدن فقط همين بود. کافي است انار دلت ترک بخورد

                                            

  
نویسنده : هاشم ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٥